پرداختن به زایش های فكری ناشی از انقلاب اسلامی یك پروژه مستقل است كه نیاز به تحقیق روشمند و عمیق دارد
پرداختن به زايش هاي فکري ناشي از انقلاب اسلامي يک پروژه مستقل است که نياز به تحقيق روشمند و عميق دارد. البته به صورت پراکنده کارهايي در اين زمينه صورت گرفته اما به نظر مي رسد کار جامع و شايسته يي در اين زمينه صورت نگرفته است. براي درک صحيح از تاثيرات انقلاب اسلامي بايد آن را در سطوح مختلف مورد بررسي قرار داد. در اين زمينه انقلاب اسلامي را تنها يک مساله داخلي نمي دانم بلکه معتقدم انقلاب ايران يک پديده جهاني است. بنابراين زايش هاي فکري ناشي از انقلاب اسلامي را نبايد به عرصه داخلي محدود کرد بلکه آن را بايد در عرصه جهاني نيز دنبال کرد يا لااقل به حوزه اثرگذاري اش در عرصه يي فراتر از داخل همچون کشورهاي مسلمان و چه بسا کشورهاي غربي پرداخت. بايد گفت در عرصه خارجي اعم از کشورهاي اسلامي و غير اسلامي سه تحول و زايش را مشاهده مي کنيم. اول آنکه يک بار ديگر شاهد بوديم خداوند به عنوان يک اصل بنيادين و يک تکيه گاه به ساحت خردورزي برگشت و در کنار آن يک فاصله گيري را از عصر روشنگري و طرح اومانيسم خودبنياد شاهد بوديم و هستيم. تقريباً مي شود گفت اين مساله از زمان وقوع انقلاب اسلامي پديد آمد يا لااقل عامل شتاب بخش به اين مساله بوده که امروزه شاهد مفهوم علم ديني هستيم. به دنبال اين بود که بسياري به اين نتيجه رسيدند که نبايد دين را از ساحت خردورزي کنار بگذاريم. البته پرداختن به اينکه نسبت علم و دين چگونه است نيازمند يک پروژه مستقل تحقيقاتي است که در آن بايد رد اين نسبت ها را گرفت و متوجه شد چه رابطه يي با انقلاب اسلامي دارند. در اين حال مي توان گفت امروزه شاهديم سکولاريسم در عرصه خردورزي حداقل از آن وجه تجربه گرايي بيکني خودش خارج شده است و در دوران جديد شاهد طرح نسبت علم و دين هستيم.
بحث ديگر توجه به معنا و معنويت در ساحت روابط اجتماعي است. با پيدايش انقلابي که پاي خدا، معنا و اخلاق را به ميان مي کشد و مي خواهد سياست ورزي خاصي را القا کند که هر چيزي مباح نباشد اين مولفه احيا مي شود. به گونه يي که اين انقلاب مي خواهد از ماکياوليسم فاصله بگيرد و طرح اخلاقي شدن سياست را به ميان مي کشد. اين نگاه خواه ناخواه هم روي سياست ورزي سياستمداران تاثير مي گذارد و هم داراي بازتاب اجتماعي در جامعه است. ميشل فوکو انديشمند فرانسوي که در مقطع انقلاب اسلامي به ايران آمد تلقي خود را از انقلاب ايران با مفهوم روح تازه يي در کالبد بي روح جهان بيان مي کند. اين روح هم تجلي بيروني و اجتماعي داشت و هم شعاري بود که بر مبناي آن قرار شد تحولي در سياست به وجود آيد. اين يکي از زايش هاي انقلاب اسلامي است که مي توان به آن اشاره داشت.
زايش ديگري که بايد توجه بيشتري به آن داشت مربوط به مفهوم مردمسالاري ديني است. طرح يک فلسفه سياسي نوظهور در مقابله با دو فلسفه سياسي شناخته شده در جهان که يکي تئوکراسي افلاطوني و ديگري طرفدار چگونگي حکومت کردن است که بر مقبوليت و رضايت عامه تاکيد دارد از زايش هاي فکري انقلاب اسلامي است.
فيلسوف شاهي افلاطون به ويژگي ها و فضيلت شخصي زمامدار و محتواي حکومت مي پردازد و فلسفه سياسي دوم نيز به رضايت مردم اصالت مي دهد. در اين ميان مردمسالاري ديني پاسخي نوظهور بود به سوالي که از ديرباز مطرح بود. سوال اين بود که حکومت چگونه مشروعيت پيدا مي کند. در هر دو فلسفه هاي غالب غربي به اين موضوع در قالب پاسخ به اين سوال که از چه کسي بايد اطاعت کرد پرداخته شده است. پاسخ اين سوال در فيلسوف شاهي افلاطون اين است که از فرد صاحب فضيلت بايد اطاعت کرد و پاسخ دموکراسي اين است؛ از کسي که مردم از او راضي باشند. در اين حال در بررسي اين دو فلسفه سياسي بايد توجه کرد که آيا زماني که يک سوال هنجاري مي کنيم بايد پاسخ عيني بگيريم؟ معتقدم دموکراسي دچار اين آفت شده و به جاي پاسخ هنجاري به اين سوال پاسخ عيني و پوزيتويستي مي دهد. اما مردمسالاري ديني سعي مي کند هم به ويژگي هاي حقاني و ابعاد فضيلت محور حکومت و حاکمان توجه کند و هم رضايت عامه را به عنوان يکي از مولفه هاي حکومت قلمداد مي کند. بنابراين در اين انديشه حکومتي مشروع و قانوني مي شود که واجد فضيلت و ويژگي هاي خاصي باشد. مردمسالاري ديني در اين مساله تنه به فيلسوف شاهي افلاطون مي زند، هر چند به لحاظ محتوايي تفاوت هايي با آن دارد. در اين بين هر دو به دنبال فضيلت و پاسخ محتوايي اند. همچنين در مردمسالاري ديني در کنار موضوع حقانيت به مقبوليت نيز توجه شده است. به تعبير ديگر در مردمسالاري ديني حکومتي که فضيلت و ويژگي هاي حقاني و برخورداري از مقبوليت عامه را توامان برخوردار باشد مشروع يا قانوني محسوب مي شود. به اين ترتيب به لحاظ شرايط اجتماعي و ديني حکومتي مشروع است که هم شرعي باشد و هم برخوردار از رضايت عامه. گذشته از اين بايد توجه داشت زماني که يک فلسفه جديدي رقم مي خورد هم قابليت هايي را ايجاد مي کند و هم محدوديت هايي را موجب مي شود. از جمله اين محدوديت ها اين است که اگر افرادي حقاني باشند اما از رضايت عامه و مقبوليت برخوردار نباشند مجاز به کودتا يا ترور يا به کارگيري زور نيستند و از سوي ديگر شرط حقانيت اقتضاي آن را دارد که مردم نمي توانند به دور هر فردي حلقه بزنند. در اين حال اما، اينکه تا چه اندازه بر روي اين مفاهيم کار کرده ايم و تا چه ميزاني آن را باور کرده ايم و در معرض داوري فيلسوفان و انديشمندان قرار داده ايم بحث ديگري است.
نکته ديگر در عرصه جهاني بحث پيوند دين و سياست يا اخلاق و سياست و الهيات رهايي بخش در عالم مسيحيت است. توجه به ابعاد مختلف تلفيق دين و سياست را نمي توان از منظر يک قرائت پي گرفت بلکه بايد با مد نظر قرار دادن تمامي نظرات اين پيوند را دنبال کرد. ما حتي مي توانيم قرائتي که نوعي نقادي و نظارت محوري را توصيه مي کند، بپذيريم.
به عنوان نمونه قرائت آيت الله سيستاني ناظر به اين معنا است که بيشتر نظارت را پوشش مي دهد تا اينکه ناظر به اين باشد که متوليان ديني به صورت مستقيم مسووليت و تصدي را بر عهده بگيرند. در دنياي غرب همچنين معنايي جلوه گري مي کند. اين معنا را در نامه يي که 58 تن از روشنفکران درباره جنگ نوشتند نيز مي توان مشاهده کرد. در آن نامه گفته شده ما معتقديم بين اخلاق و سياست رابطه يي است و سپهر گسترده تر اخلاق بايد به سياست مشروعيت بدهد. به اين ترتيب در اين نامه هم مي بينيم بر وجه نظارتي تاکيد شده است تا حضور مستقيم در قدرت. از سوي ديگر بايد ديد انقلاب اسلامي در چه زماني رخ مي دهد؛ در زماني که دنيا تشنه تحولي جديد است و معناگرايي و خداگرايي گم شده است. اين وضعيت استعدادي را با قابليت هاي فراوان به وجود مي آورد. بر اين اساس اگر بخواهيم درباره چگونگي و چرايي اين رخداد نظري بدهيم نبايد صرفاً در بعد داخلي به دنبال پاسخ باشيم بلکه بايد از منظر جهاني هم به اين رخداد بپردازيم که دنيا چه عطشي و چه نيازي داشته است.
علاوه بر اينها مقاومت مردم ايران مولفه موثر ديگري است که روحيه مقاومت را به توده هاي کشورهاي ديگر تزريق کرد. چنان که چندي پس از انقلاب شاهد تحولاتي در ديگر نقاط دنيا بوديم که با الهام از شعار نه شرقي و نه غربي ملت ايران سعي کردند به مقاومت هايشان سامان بدهند. بنابراين براي درک عميق تر از انقلاب اسلامي مي توان به مطالعه و بررسي اين تحولات در جوامع ديگر نيز پرداخت. همچنين قطع نظر از اين زايش در سطح جهاني که به گونه يي خرد خدابنياد را در تقابل با خرد خودبنياد احيا کرد در داخل هم شاهد تحولاتي بوديم. ما نمي توانيم زايش فکري را از زايش هاي سياسي، اجتماعي و... جدا کنيم. اين دو بايد به صورت دوسويه و در يک فرآيند ديالکتيک ديده شوند. زايش سياسي و اجتماعي بدون پشتوانه فکري نيست. البته ممکن است در وزن دهي به هر کدام از اين زايش ها اختلاف داشته باشيم اما در اصل وجود اين ارتباط اختلافي نيست.
در سطح داخلي تشکيل حکومت جمهوري اسلامي و نظامي مبتني بر مردمسالاري ديني جزء تحولات بزرگ بود. از نگاهي ديگر آنچه در غرب تحول جزيي ايجاد مي کند در داخل در قالب جمهوري اسلامي محقق مي شود. اين تحول حکايت از تلفيق دين و سياست در بستر مردمسالاري ديني به عنوان يک فلسفه نوظهور داشت که توسط امام(ره) با عنوان جمهوري اسلامي ابداع شد. به کار بردن لفظ جمهوريت توسط امام خميني(ره) از سر تعارف نبود بلکه ريشه در فلسفه سياسي ايشان و نگاه شان به اسلام داشت. معتقدم بنيانگذار جمهوري اسلامي برداشت مضاعفي را از مفهوم حق مردم از باب جمهوريت و اسلاميت داشته اند. به تعبير ديگر امام(ره) جمهوريت را از باب ضمانت بخشي به حق مردم در نظر گرفته اند و آن را لحاظ کرده اند. البته از نظر امام خميني اسلام داراي ظرفيت هاي تحقق اين حق است اما به خاطر وجود قرائت هاي مختلف و بعضاً متحجرانه برخي افراد، امام(ره) خواسته اند ضمانتي براي حق مردم بينديشند. اين امر حکايت از يک زايش فکري است که مي تواند منتشر شود و در عرصه هاي ديگر اجتماعي، فرهنگي و حتي اقتصادي به کار گرفته شود.
مساله ديگر توجه به مفهوم بومي گرايي است. در اين زمينه مي توان گفت ممکن است اسلام جهانشمول، عام و فرازماني و مکاني باشد اما در ظرفي اتفاق مي افتد که اين ظرف داراي تفاوت هايي با ديگر نقاط است. به همين دليل است که برخي از انديشمندان انقلاب اسلامي را انقلابي پست مدرن مي دانند. اين نظر آنان به خاطر اين نيست که انقلاب در دوران پس از مدرن رخ داده است بلکه در دوره يي که تفاوت ها پررنگ مي شود انقلاب اسلامي با تفاوت هايش با ديگر انقلاب ها و توجه به بومي گرايي، نقاط تمايز محسوسي را رقم مي زند. بومي گرايي مي تواند يکي از رهاوردهاي انقلاب اسلامي باشد. امروز توجه به تفاوت ها ناشي از موفقيت انقلاب اسلامي به عنوان يک واقعيت متفاوت است. علاوه بر اين زماني که با ملاک هاي فلسفي تر اين انقلاب را تحليل کنيم درمي يابيم ضمن اينکه بسط يافته تر از انقلاب فرانسه و روسيه است، پيام متفاوت و تازه يي را نيز به دنيا عرضه مي کند. پيام انقلاب اسلامي جداي از آنکه برخوردار از عدالتخواهي انقلاب فرانسه و آزاديخواهي انقلاب روسيه است؛ معناگرايي، اخلاق گرايي و تاکيد بر وجه الهي و عرفاني و مابعدالطبيعه را در خود دارد. بايد گفت اگر اين گزاره ها به تمامي از مقطع انقلاب اسلامي به وجود نيامد لااقل انقلاب اسلامي در تشديد و تقويت آنها موثر بوده است. به اين ترتيب بايد در انقلاب اسلامي با همه صبغه و جوهره فلسفي، عرفاني و عظمت و حق مداري اش و اينکه مفاهيم بسط يافته تري نسبت به انقلاب فرانسه و روسيه در بر دارد و پيام جديدي را علاوه بر دستاوردها و پيامدهاي ناشي از انقلاب در عرصه هاي مختلفي که حتي هنر، شعر و ادبيات را شامل مي شود جست وجو کرد.
اما در زمينه انقلاب بايد به مساله قابليت ها و بسترهايي که در آن انقلاب رشد مي کند بپردازيم. انقلاب مظروفي بود عطف به قابليت هاي فرهنگي، سياسي و اجتماعي که ظرف لازم براي فهم اين لايه ها و ابعاد آن وجود نداشت. بايد به اين نکته با ظرافت توجه داشت. ضمن اينکه ما نيازمند آن هستيم که اين مظروف را به درستي فهم کنيم و با روش شناسي هاي نادرست آن را به يک حادثه تقليل ندهيم. در اين ميان همواره بايد اين سوال را پرسيد که آيا ما انقلاب اسلامي را خوب فهم کرده ايم؟ آيا تحقق بخش يکي از نتايج آن يعني قانون اساسي بوده ايم؟ و علت اينکه ما هنوز نتوانسته ايم همه ظرفيت ها را تحقق بخشيم و حتي در برخي موارد پسروي داشتيم چيست؟ علت اين بوده که ظرف لازم مدني و اجتماعي براي اين مظروف نهادينه نشده بود. اگر ما به فکر توسعه اين ظرف و ملزومات اين توسعه نباشيم خدايي نکرده انديشه هاي ديگري خودشان را به ظرف ما تحميل مي کنند. ممکن است عده يي بي توجه به اهداف متعالي انقلاب تفسير سطحي و محدودي متناسب با ظرف فعلي ارائه کنند. درست است که انقلاب در بستر نسبتاً آماده يي شکل گرفت اما جوهر و اهدافي داشت که ظرف ما پذيراي اين مظروف نبود. ما بايد ظرف مدني، فرهنگي، نقادي، نظريه پردازي و نظارت مان را گسترش مي داديم. توجه نکرديم که انقلاب اسلامي به ظرف گسترده تري در عرصه هاي رسمي و غيررسمي نيازمند است. نه تنها در عرصه رسمي به اين مقوله توجه نکرديم و تحول ساختاري ايجاد نکرديم بلکه به ظرف غيررسمي و مدني هم توجه نداشتيم. ظرفيت هاي مدني و غيررسمي بايد روزبه روز گسترش يابند در حالي که حتي آن ظرف هاي اوليه اسير تفاسيري شدند که خود را تنها متوجه قدرت رسمي کردند و از حوزه غيررسمي و مدني غفلت کردند. در اين زمينه آنهايي که منصفانه تر در غرب انقلاب ايران را بررسي کردند بيشتر متوجه اين مظروف و ابعاد مختلفش شدند چرا که اين ظرف در آنجا بيشتر نهادينه شده است. به عبارت ديگر اگر ما به صورت بالقوه ظرفيت هايي نظير حق طلبي را داريم اين امر در دنياي غرب به شکل بالفعل مطرح مي شود. مفهوم حق به صورت بالقوه در نظريه هاي ما وجود دارد اما اين نياز به صورت حقوق شهروندي و مطالبات انساني در آنجا طرح و تقويت مي شوند. بايد گفت بنا به دلايل تاريخي متوجه اين مساله نبوده ايم. البته اين مساله ارزشي از فراخناي انقلاب اسلامي به عنوان يک رنسانس تاريخي نمي کاهد. در انقلاب اسلامي به حقوق فردي و اجتماعي توجه ويژه يي شده و جامعيتي در اين انقلاب است که مي توانست در بسياري از مسائل راهگشا باشد اما اسير مظروف نگري ناشي از ظرف تاريخي شد و با تقليل گرايي اين مظروف فهم مطلوب و شايسته يي از آن به دست داده نشد.
همچنين در عرصه رسمي هم به تحول ساختاري توجه نکرديم و در مواردي در راستاي همان ساختارهاي پيشين نظير رابطه مرکز پيراموني و قدرت و ثروت که در ادامه به قدرت و منزلت تغيير پيدا کرد عمل کرديم. به جاي تحول ساختاري به جابه جايي نيروهاي جديد با عامل هاي گذشته پرداختيم. مي توان گفت تنها تحول در ساختار بيروني ما عطف به مسائل سياسي و ارتباط ما با کشورهاي خارجي بود که در آن ما انتخابگر شديم و استقلال سياسي به دست آورديم. با اين وجود اما در ساير عرصه ها تحول ساختاري خاصي ايجاد نشد. اين يکي از جفاهايي بود که در حق انقلاب شد. مطمئناً اگر اين تحول ساختاري صورت مي گرفت شاهد زايش هاي بيشتر و تاثيرگذارتري بوديم.
